بنام خدا
یک روز توی جلسه ای آقای رسول زندی رئیس هیئت کوهنوردی شهرستان کرمان گفت تو که مسئول کمیته حفظ محیط زیست کوهستان هستی چرا چیزی توی سایت نمینویسی.حالا من مینویسم ببینم توی سایت میگذارند. اگر گذاشتند ببینم کسی میخواند. اگر خواندند، ببینم اثری دارد.
بچه که بودم دفترچه های مشقم را تا پر میشدند میدادم به کل حسن (کربلائی حسن) مغازه دار نزدیک خانه مان و در عوض مقداری کنجد برشته میگرفتم. دفتری که جلدش پلاستیکی نبود. کل حسن ورقهای دفترچه ها را جدا میکرد و به شکل قیف در می آورد و تویش چیزی میریخت و دست مردم میداد.
بچه که بودم مادر با یک سبد به بازار میرفت. سبزی، گوشت، میوه، و دیگر مایحتاج را در همان سبد میریخت و به خانه می آورد. اگر نخود و عدسی هم بود توی پاکتهای کلفت کاغذی بود.
سبزی و گوشت و سیب و پیاز خورده میشد و پاکتها را مادر در تنور می انداخت. تنوری که سالهای سال است بویش در کوچه ها نمیپیچد.
بچه که بودم محله های کرمان آب لوله کشی نداشتند. آب را با گاری و اسب از قنات حسین آباد می آوردند و در کوچه ها میفروختند. حلب حلب آب میخریدیم و در بشکه های آهن سفید(گالوانیزه) میریختیم.
بچه که بودم هندوانه و خیار(کرمانیها به خربزه میگفتند خیار و به خیار میگفتند خیار سبزه) را در خورجینی بار الاغی کرده و میفروختند. یک بار هندوانه یا خیار میخریدیم. هندوانه و خیار را میخوردیم و پوستش را سر کوچه میگذاشتیم تا گوسفند دارها ببرند برای گوسفندهاشان. و یا همسایه ها از قبل سفارش کرده بودند و میبردند.
بچه که بودم سر سفره هر چه قابل خوردن بود را میخوردیم. با قاشق به جان قابلمه نیکلی میافتادم و پلوهای ته گرفته را خرت و خرت تا آخرین دانه میتراشیدم. مادر که از این سر و صدا حوصله اش سر میرفت میگفت بچه قابلمه را سوراخ کن بینداز گردنت.
بچه که بودم نان صبحانه را اگر گوشه ای ازش خمیر بود روی چراغ والور برشته میکردم و کرپ کرپ میخوردم و با صدای کرپ کرپش کلی حال میکردم. برایم جالب بود اگر فرد دیگری نان برشته را میخورد، صدای کرپ کرپش با صدای کرپ کرپ من فرق میکرد. هر چه سعی میکردم نمیتوانستم آن صدا را از نان خوردن خودم در بیاورم. برایم معما شده بود. بعدها فهمیدم در آوردن این صدا امکان ندارد. چون صدای کرپ کرپ خودم را بدون واسطه از گوش خودم میشنیدم و صدای کرپ کرپ دیگران از دهانشان در میآمد وارد فضا میشد بعد به گوش من میرسید.
یاد بچگی بخیر چه دغدغه ها و دلخوشی هائی داشتیم.
بچه که بودم حیاط خانه ها خاکی بود و اکثرا مرغ و خروسی در خانه داشتند. ته سفره اگر چیزی میماند سهم مرغ و خروس و جوجه ها بود.
هر چه فکر میکنم یادم نمی آید که سطل زباله ای بوده باشد. اصلا زباله ای نبود. شاید استخوان قلم یا کله پاچه ای، پوست گردو یا بادامی بود که آن هم سر از تنور در می آورد.
دلم به حال بچه های امروز میسوزد. آجیلشان با آجیل بچگی ما خیلی فرق دارد.
خدا رحمت کند مروارید خانم را. زن پسر عموی مادرم بود. در همین خیابان خواجو در زمین و خانه بزرگی که پایابی داشت زندگی میکردند. خانه از خودشان نبود ولی در اختیارشان بود. فکر کنم کرایه هم نمیدادند. هر چند وقت یکبار میرفتیم دیدنشان. یک مشت مویز، مغز گردو، بادام و انجیر بهمان میداد. بعضی وقتها هم گندم برشته با کنجد و شاهدانه.
کم کم بزرگ شدم، پاکتهای کاغذی شدند پاکت پلاستیکی. عجب چیز محکمی بودند پاره نمیشدند. خیس نمیخوردند. کار دست آدم نمیدادند.
بزرگتر شدم پاکتهای پلاستیکی دسته دار شدند. جل الخالق، چند تا شان را میشد با هم حمل کرد و لازم نبود بغلشان کنیم.
باز هم بزرگتر شدم. روی پاکتهای پلاستیکی دسته دار عکس و نوشته هم چاپ کردند.
مادرم این پاکتها را دور نمی انداخت میگفت به درد میخورند. نمیدانم چرا حوصله ام از دست این پاکتها سر میرفت. زیاد میشدند نمیدانستیم چکارشان بکنیم. فکر میکردیم به درد میخورند.
خیلی که بزرگ شدم رفتم سر کار. توی فروشگاه برای اولین بار بشقاب یک بار مصرف دیدم و کلی حال کردم. مادر باز هم فکر میکرد این بشقابها به درد میخورند. آنها را هم دور نمی انداخت.
هی من بزرگ شدم و هی ظروف پلاستیکی آمدند هی من بزرگ شدم و هی نوشابه ها رفتند توی قوطی آلومینیم و بطری پلاستیکی. هی من بزرگ شدم و هی پفک آمد هی من بزرگ شدم و هی چیپس آمد، کرانچی آمد، ژله آمد، ژل آمد، حنا و سدر رفت شامپو و رنگ مو آمد، شانه های چوبی رفتند برس و شانه پلاستیکی آمد، حصیر و گلیم رفت پلاستیک و موکت آمد. بادبرن نخل رفت بادبزن پلاستیکی آمد. چسب سریشم رفت چسب دو قلو آمد.
ماست، دوغ، ماهی، میگو، سبزی تازه و خشک، آب میوه، شربت، نان، ماکارونی کوفت، زهر مار هر چه بود رفت توی این ظرفهای فلزی و پلاستیکی.
آب، آب، آب هم رفت توی بطری پلاستیکی.
سفره یکبار مصرف!!! سفره که در فرهنگ ما عزت و احترامی دارد شد پلاستیکی و یکبار مصرف. قبلا میگفتند فلانی سر سفره پدرش نان خورده یعنی آدم درستی است. حالا بیا و ببین حال روز کسی را که نان سر سفره یکبار مصرف میخورد.
یک بار رفته بودیم به ارتفاعات سه کنج. مردم تا آنجا که با ماشین میشد آمده بودند و تا میشد زباله و پلاستیک ریخته بودند. این سفره های یک بار مصرف را برای اولین بار آنجا دیدم. پلاستیک نازک و بزرگی به رنگ پیراهن تیم ملی آرژانتین بود، آبی آسمانی راه راه. سفره توی درخت بیدی گیر کرده بود. جگرمان خون شد تا درخت را از شرش نجات دادیم.
زیر بید هم کلی ظرف یکبار مصرف یونولیتی بود. یونولیت را میگویند هرگز در طبیعت جذب نمیشود.
باز خدا پدر قوطی کنسرو، شیشه و پلاستیک را بیامرزد که بعد از چند صد سال جذب طبیعت میشوند. البته فرقی نمیکند عمر ما که کفاف نمیدهد جذب شدن این ها را ببینیم. یادم است اول سال 2000 میلادی بود و بخاطر ویروس y2K مدرسه ها را تعطیل کرده بودند. پسر همین آقای مسئول کمیته فنی خودمان گفته بود آخ جون سال 3000 هم یک روز مدرسه ها تعطیل میشوند. میگویند یک نفر شنیده بود کلاغ 300 سال عمر میکند. جوجه کلاغ را توی قفس کرده بود ببیند راست میگویند یا نه.
حالا اگر عمر ما کفاف داد مبینیم 600 سال دیگر این مواد از بین میروند یا نمیروند.
من خودم کوه را دوست دارم. توی کوه هیچ زباله ای نمیریزم. چه جذب شدنی چه جذب نشدنی.
چرا کوه را دوست دارم؟؟
چون
کوه منبع آب شیرین است
کوه محل زندگی جانوران وحشی است
کوه زیباست
کوه آرامش بخش است
کوه درس زندگی و برنامه ریزی میدهد
کوه مظهرمقاومت و استواریست.
درخت زیبای اورس در کوه است
آشیانه عقاب در کوه است
سنگهای صیقل خورده در طی هزاران هزار سال، در کوهند
آب زلال در کوه است
برف در کوه است
پونه خوشبو در کوه است
آویشن در کوه است
آلاله در کوه است
شقایق، نرگس و لاله های واژگون در کوهند
کوه مامن جانهای خسته مردمان است
کوه سد راه ابر هاست
کوه گنج است
بیائیم قدر این گنج را بدانیم
تنها کوه نیست که گنج است
دشت هم زیباست
خاک هم مقدس است
خدا انسان را از خاک آفرید و به ملائک برتری داد.
آب هم مقدس است
من الماء کل شیء حی
همه چیز از آب زنده است
آب را آلوده نمیکنم
خاک را آلوده نمیکنم
هوا را آلوده نمیکنم
آب آلوده، خاک آلوده، هوا آلوده
خرما نتوان خورد از این خار که کشتیم
دیبا نتوان بافت از این پشم که رشتیم
فقط کاربران عضو می توانند این بخش را مشاهده کنند...