بنام خدا
این برنامه که سومین برنامه تقویم وزرشی زمستان سال 1388 هیئت کوهنوردی شهرستان کرمان بود در روزهای پنجشنبه و جمعه یکم و دوم بهمن ماه با موفقیت به انجام رسید.
طبق معمول همه برنامه ها، ثبت نام و امور تدارکاتی در طول هفته و روزهای قبل از آن توسط دفتر هیئت و کمیته های مربوطه انجام شد. ساعت 13 روز پنجشنبه 34 نفر از اعضای هیئت و دیگر علاقمندان در محل میدان باغ ملی کرمان سوار اتوبوس شده و به سمت شهرستان بافت براه افتادیم. ساعت 16 همانروز پس از عبور از بافت و زیارت باصفای سید علی موسی به روستای طرنگ رسیده و در دبیرستان پسرانه شهید مجتبی شمسی مستقر شدیم. 7 نفر هم که با خودروهای شخصی آمده بودند به گروه ملحق شدند و جمعا شدیم 41 نفر. لازم بود یک تیم برای نصب کارگاه ها و نردبان عازم غار شود. ولی بدلیل کوتاه بودن روز در این فصل، این بخش از برنامه به ساعت 4 روز جمعه موکول شد. پس از مقداری استراحت و صرف شام، یک جلسه توجیهی توسط آقای زندی برگزار و نکات ایمنی و فنی برنامه و مطالب ارزشمندی در خصوص نحوه تشکیل غارها توسط ایشان بیان شد.
با توجه به تعداد زیاد شرکت کننده و زمان بر بودن بازدید از غار، ساعت 22 اعلام استراحت شد. ساعت 4 روز جمعه آقایان زندی رئیس هیئت، حمزه نژاد مسئول کمیته فنی، بیگلری مسئول تدارکات و پشتیبانی، ملکی زاده مسئول روابط عمومی و محمد حسین احمدی یکی از جوانان آماده و پرتوان هیئت به راهنمائی آقای مصطفی شمسی از اهالی روستای طرنگ برای نصب کارگاهها و نردبانها و روشن کردن شمع در راهروها و دالانهای غار عازم شدند. و این بنده کمترین غلامرضا امیرزاده(مسئول کمیته محیط زیست کوهستان) هم که سرپرستی برنامه را داشتم برای بقیه افراد اعلام بیدارباش کردم.
تا ساعت 4:45 وقت داشتیم کلیه اعضا آماده شوند که خوشبختانه این مهم انجام شد و آقای شمسی که تیم اول را برده بودند برگشتند و ساعت 4:50 با راهنمائی این جوان متین و با اخلاق که معلم هم هستند عازم غار شدیم. از مدرسه تا غار حدود 45 دقیقه راه بود که در تاریکی پیموده شد. نیمی از راه را طی کرده بودیم که حدود ساعت 5:10 صدای آشنا و روح نواز اذان در فضای روستا طنین انداز شد و مشکل تعدادی از افراد را که سر زمان اذان صبح با هم اختلاف نظر داشتند را حل کرد.
حدود ساعت 5:25 دقیقه به ورودی غار رسیدیم. 5 نفر از اعضا بنا به تشخیص مسئول کمیته فنی و یا بنا به ملاحظات شخصی از غارنوردی بازماندند و بقیه افراد به چهار گروه تقسیم شدند. لوازم و لباس اضافی را در محل ورودی غار گذاشتیم و اولین نفر که فکر کنم خانم یوسفی منشی سابق هیئت بود وارد غار شد. چند متر که پائین رفت کفششان لای سنگی گیر کرد و بطوریکه مجبور شد با کمک حمایت کننده کفش را از پا در آورده تا پایش آزاد شود و ادامه مسیر دهد. یکی از همراهان به صلاحدید مسئول کمیته فنی از ادامه مسیر بازماند و نوبت به بنده کمترین رسید. گره بولینگ را زده و آماده پائئن رفتن بودم که دوست عزیزم آقای حمزه نژاد با توجه به فیزیک بدنیم که اگر کمی بیشتر تلاش کنم بزودی اندازه حسین رضازاده خواهم شد، فرمودند تو هم نرو. مگر میشد تا ورودی غار طرنگ آمده باشی و دوازده هزار تومان پول هم داده باشی و کلی برای اهل و عیال قیافه گرفته باشی و بعد توی غار نروی. نصیحت این یار غار دیرین را نشنیده گرفته و به طناب محبتش وصل شدم. البته چوب این حرف نشنوی را در همان ابتدای ورود به غار خوردم. چرا که در یک حرکت پیش بینی نشده مجبور شدم فشار زیادی به کتفهایم بیاورم که کتف راستم دچار کشیدگی شد که هنوز درد میکند، امیدوارم خودش خوب بشود و تنم را به ناز طبیبان نیاز مند نکند. چرا که حوصله نشستن در مطب و دیدن منشیها و اظهار نظرهای دیگر بیماران فیزیوتراپ نما را ندارم. حالا رادیولوژی و ام آر آی و ......... بماند.
دروغ نگفته باشم با اولین نگاه به عمق چاه اول، حسابی یکه خوردم و خواستم منصرف شوم که شیطان رفت توی جلدم که مثلا تو مرد هستی چند تا خانم که نصف نصف تو هم نیستند دارند میروند. طبق معمول وسوسه بر همه ملاحظات غلبه کرد و با امید به یاری خداوند متعال رفتم پائین. همه آنچه را که در برنامه های آموزشی فراگرفته بودم به کار بستم و با قراردان پاها در جای مناسب و استفاده صحیح از دستها به انتهای طناب رسیدم. طناب تمام شده بود ولی هنوز کلی راه مانده بود. صدای حمایت کننده دوم آقای احمدی را شنیدم بقیه مسیر را پائین رفتم از گذرگاهی بنام شکم پاره رد شدم. این مسیر را به این دلیل شکم پاره میگویند که زیر پایت کاملا خالی است و باید پاها را دو طرف شکاف عمیقی بگذاری و جلو بروی. رفتم و به آقای احمدی این جوان خوش اخلاق رسیدم. باید از یک نردبان 8 متری که از دو رشته سیم بکسل کلفت و تعدادی پله فلزی با فاصله زیاد تشکیل شده بود پائین میرفتم. فاصله پله ها تا 80 سانتیمتر هم میرسید.کارابین و طناب وصل شد و با حمایت آقای احمدی پائین رفتم. صدای مهربان آقای زندی را شنیدم که پایین نردبان راهنمائی میکرد. به ایشان رسیدم خسته نباشی ای گفت. و گفت با علامتهای فلش سفید رنگ برو جلو. دو رنگ فلش بر دیواره غار نقش بسته. رنگ قرمز مسیرهای مبهم و ناشناخته و رنگ سفید مسیرهای صحیح را نشان میدهد.
درون غار تاریکی مطلق است. تاریکی مطلق را باید تجربه کنی تا مفهوم و لذتش را درک کنی. در تاریکی مطلق هر قدر چشمانت را باز کنی انگشتان دستت را که جلوی صورتت گرفته ای نمیبینی. باید در تاریکی مطلق قرار بگیری تا قدر نور را بدانی. نور اگر نباشد اصلا چیزی برای دیدن نیست. دوستی و محبت نور هستند اگر نباشند اطرافمان را درست نمیبینیم. فرایند دیدن نتیجه تابش نور است. برای ما که با چشم سر میبینیم اگر نور نباشد هیچ چیزی دیدنی نیست. هر وقت گذرتان به غاری افتاد وسیله روشنائیتان را لحظاتی خاموش کنید و لحظاتی در سکوت و تاریکی مطلق به هر چه دوست دارید فکر کنید(البته آنرا از خودتان دور نکنید. چون پیدا کردنش غیر ممکن خواهد شد).
با راهنمائی فلشهای سفید رنگ به دوست عزیزم آقای ملکی زاده(رابین هود) رسیدم. آقای ملکی زاده تبحر خاصی در کف زنی و کش رفتن لوازم دوستان دارد و تفاوتش با رابین هود این است که وسایلی را که بدست آورده با نیازمندان تقسیم نمیکند بلکه باید با کلی التماس و درخواست ازش پس بگیری.این دوست گرامی، حمایت بالای نردبان دوم را به عهده داشت. نردبانی که خیلی دوستش دارم. پله های چوبی و طنابش را خودم تهیه کردم. با آقای حمزه نژاد دوبار بستیم و باز کردیم تا شد آنچه که میخواستیم. از نردبان دست ساز خودمان پایین رفتم بوی صمغ و چوب تازه اره شده در فضای غار پیچیده بود. چه حالی کردم. پائین نردبان دوست عزیز دیگرم آقای بیگلری منتظرم بود. آقای بیگلری در هر فرصتی آدم را ماچ میکند. نمیدانم چرا توی غار ماچم نکرد. شاید یادش نبود. اینجا تقریبا آخر مسیرهای سخت بود. با حمایت کابلی که بسته بودند مسیر طولانی و خاکی باقیمانده را در حالت نشسته و سینه خز جلو رفتم تا به دریاچه های انتهای غار رسیدم. آبی زلال از گودالی به گودال دیگر میریخت و معلوم نبود از کجا سر در می آورد.
برای آنانکه تجربه غار نوردی ندارند دیدن چنین آب روان و زلالی در اعماق زمین شگفتی بر انگیز است. چهار نفر دیگر هم رسیدند. چون بقیه افراد هم میبایست همین مسیر را بیایند. زیاد توقف نکردیم. عکس گرفتیم و قدری از آن آب زلال را نوشیدیم و از همان مسیر برگشتیم. در دالانهای گشاد توقف میکردیم تا گروههای دیگر عبور کنند.
نکته قابل تامل اینکه خفاشهای غار که در گزارشها بسیار از آنها یاد شده است را ندیدیم. شاید در این فصل به جائی دیگر کوچ کرده اند یا در اثر رفت و آمد کوهنوردان و غار نوردان این محل را برای زندگی مناسب ندیده و به جائی دیگر رفته باشند. امیدوارم دخالت ما انسانها در زندگی موجودات دیگر باعث آزردگی و به هم خوردن آرامش این آفریده های زیبا و مفید خداوند نشود.
ساعت 7:45 چشمم به روشنائی بیرون غار افتاد. بیرون آمدم لباسها را عوض کردم و نگاهی از سر تشنگی به مناظر اطراف انداختم. روستای زیبای طرنگ در زیر پایم بود. موقع آمدن به غار هوا تاریک بود. آنچه میدیدم با آنچه در تاریکی در ذهنم مسجم کرده بودم کاملا متفاوت بود. منظره روستا، سد خاکی با یک دریاچه کوچک، زیارت امازاده سلطان سید احمد با درختان چنار کهنسال همه و همه زیبا بودند. قرار بود من با یک گروه 20 نفره که برنامه شان تمام شده بود به مدرسه برگردیم چون کلید مدرسه و سوت سرپرستی به گردن من آویزان شده بود. در کنار سد چند تا از افرادیکه در برنامه غار نوردی شرکت نکرده بودند آتشی روشن کرده و سرود میخواندند. پائین آمدم تا به سمت ایشان بروم و منتظر بقیه باشم. نمیدانم چه شد گمشان کردم و به مدد گوشهای سنگینم نتوانستم پیداشان کنم. فکر کردم به سوی مدرسه رفته اند.با عجله براه افتادم که در را برایشان باز کنم.
در مسیر مدرسه پیر مردی را دیدم با گوشندانش. سلام کردم و صبح بخیر گفتم.
پرسیدم چند نفر را ندیده که پائین رفته باشند؟گفت نه ندیدم.
پرسید از کجا می آئی؟ گفتم از غار. پرسید تا ته غار رفتی؟ گفتم بله.
گفت آب هم بود؟ گفتم بله آب خوبی بود.
گفت غار را انگلیسیها درست کرده اند یا خدائیه؟
گفتم انگلیسها به گور پدرشان بخندند غار درست کنند. نه پدر جان خدائیه.
گفتم خوش به حالتان چه جای خوبی دارید.
گفت از بس اینجا ماندیم مثل آب ته کل شدیم(کل به گودال میگویند).
گفتم مگر به شهر نمیروی، سر و صدا و دود و بوق ماشین ها را نمیبینی؟ پدر جان اینجا بهشت است.
از این مرد ساده روستائی جدا شدم و با عجله به مدرسه رفتم. ولی کسی آنجا نبود. از آنجا که سرپرستی برنامه با من بود مجددا به کنار سد برگشتم تا گروه را پیدا کنم.
در همان زمان حدود 30 نفر جوان رزمی کار را دیدم، فکر کنم کونگ فو کار بودند. جوانانی ورزیده با قامتهای رعنا و عزمی محکم. یادم رفت بپرسم از کجا آمده اند و اسم و رسمشان چیست.
همزمان، بقیه افراد گروه را که به سلامتی از غار برگشته بودند دیدم و به اتفاق به محل امامزاده رفتیم. محل زیارتی و تفریحی بسیار زیبائی است. بنا به گفته اهالی روستا عمر درختان چنارش به 400 سال میرسد. زمان مناسب برای بازدید از این روستا ماههای اردیبهشت و خرداد است.
در محوطه زیارت بساط صبحانه پهن شد. پس از دقایقی گروه فنی هم که کارگاه و لوازم را برچیده بود آمد. نردبان دست ساز را توی غار گذاشته بودند که دیگران استفاده کنند. خوش به حالم.
طنابها به صورت صحیح جمع شد. عکس یادگاری گرفته شد. و به مدرسه محل اسکان برگشتیم.
مردم روستا چقدر مهربانند. مدرسه را بخاطر جلسه و تقسیم کلاسها بین خانما و آقایان به هم ریختیم. نماز خانه و کلاس و دفتر و راهرو را اشغال کردیم. نفت بخاری را سوزاندیم. هر چه موکت و میز و صندلی بود را جابجا کردیم. البته با حساسیت و نظمی که آقای زندی دارند، آخر برنامه تا جائی که امکان داشت همه چیز به حال اول برگشت.
سوار اتوبوس شدیم و به سمت کرمان براه افتادیم ناهار را در محل زیارت سلطان حمید در مسیر بافت به کرمان صرف کردیم و ساعت 15 در محل میدان باغ ملی پیاده شدیم. با امید برنامه ای دیگر و هوای پاکی دیگر با دوستان خداحافظی کردیم.
باز هم روز از نو روزی از نو
غلامرضا امیرزاده سرپرست برنامه و مسئول کمیته محیط زیست هیئت
فقط کاربران عضو می توانند این بخش را مشاهده کنند...